فقط کافیه یک لحظه فکر و دلم مشغول کاری نباشه، سیل غم وجودم رو برمی داره، از جا می کَنه و با خودش می بره. نه رضام به موندن، نه توان رفتن دارم. موندن یعنی روزمرگی. رفتن یعنی مسئولیت هام رو از رو دوشم بردارم بریزم سر شونه ی یار. نمیشه که اینجوری آخه.زمستون اینجا آغاز شده. صبح به صبح شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون. چهار بعد از ظهر هوا تاریک می شه. برمی گردم. به عادت اینها، نور خونه ها کمه. کنار آباژور روی مبل مچاله می شم. چوب می ریزم توی شومینه.
های آتیش! بسوزون این تلخی ها رو.
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
ها کن ببین چه بخاری میاد بیرون از دهن دمت گرم که هنوز زنده ای.
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
یکجوری نشسته بیخ گوشمان مرگ که آدم را معذب میکند برای زندگی. عزیز جان یه کم اونورتر بشین بذار نفس بکشیم، جان? راحتین اینجوری? خب لااقل زل نزن تو چشممون کوفتمون شد این لقمه غذا...
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
زبانشان را میفهمم. با آنها معاشرت میکنم. کنارشان درس میخوانم و کار میکنم و میدوم. اما "دوست" به آن معنا که باید ندارم، نیافتم.
همزبان و هم کیش اطرافم هست. همدل اما نه. مچاله و ترک خورده ام.
چرا اینجا نوشتمش؟ خدا میداند.
هی هی هی...این روزها هم میگذرد. تو فکر کن به آرامی.
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور