تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 16:20
فقط کافیه یک لحظه فکر و دلم مشغول کاری نباشه، سیل غم وجودم رو برمی داره، از جا می کَنه و با خودش می بره. نه رضام به موندن، نه توان رفتن دارم. موندن یعنی روزمرگی. رفتن یعنی مسئولیت هام رو از رو دوشم بردارم بریزم سر شونه ی یار. نمیشه که اینجوری آخه.زمستون اینجا آغاز شده. صبح به صبح شال و کلاه می کنم و...
درود بر همه بگا رفتگان - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 19:08
ها کن ببین چه بخاری میاد بیرون از دهن دمت گرم که هنوز زنده ای.
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 2:28
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
نامه ی سوم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
عزیزکم، چند روزی بیشتر نمانده تا به دنیای ما بیایی. آخ که چه تجربه های تازه ای منتظرمان هستند! به پاکی کودکانه ات و به اولین قدم های کوچکت فکر میکنم، دلم آب میشود از خوشی. به اولین کلمه هایی که خواهی نوشت فکر میکنم و به اینکه هر کدام چه رنگ و مفهومی
کبیسه ی فلان فلان شده - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
کبیسه ی فلان فلان شده یکجوری نشسته بیخ گوشمان مرگ که آدم را معذب میکند برای زندگی. عزیز جان یه کم اونورتر بشین بذار نفس بکشیم، جان? راحتین اینجوری? خب لااقل زل نزن تو چشممون کوفتمون شد این لقمه غذا... + نوشته شده توسط معاصر |
نقب به سالهای دور - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
انگار محله ای باشد خالی از سکنه، اینجا. گاهی دزدکی می آیم نوک پنجه از بالای دیوار، خانه های خالی از سکنه اش را دید میزنم. بعد می آیم به خانه ی خودم. جایی که ده سال پیش جان و دلم را در باغچه اش کاشته بودم. + نوشته شده توسط معاصر |
آنجا که جای تو نیست نمان - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
هزار حسرت و دریغ از کلامی که میتواند خوشایند باشد و نیست. از ذات تلخ، تلخی می تراود. با پشتکار فراوان مترصد لحظه ایست که خاری به تنت فرو کند، خواہ علتش کم مایگی فاعل باشد که اکثر مواقع جز این نیست و گاه عادتی برای پیشی گرفتن از دیگران در امور مختلف
از این سر دنیا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
زبانشان را میفهمم. با آنها معاشرت میکنم. کنارشان درس میخوانم و کار میکنم و میدوم. اما "دوست" به آن معنا که باید ندارم، نیافتم. همزبان و هم کیش اطرافم هست. همدل اما نه. مچاله و ترک خورده ام. چرا اینجا نوشتمش؟ خدا میداند. هی هی هی...این روزها هم میگذرد. تو فکر کن به آرامی. + نوشته شده توسط معاصر |
سیلی سرخ زندگی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:19
خواهرم هدفون را توی گوشش فرو میکند، صورتش را نزدیک می آورد و با صدای لرزان میگوید مامان حواس پرت شده. میگویم صدایش کن بیاید. مامان می آید لنگ لنگان روی تخت مینشیند چشمهایش را ریز میکند و من را وسط صفحه لب تاپ پیدا میکند. مامان دستور پخت ته چین را بگ