خواهرم هدفون را توی گوشش فرو میکند، صورتش را نزدیک می آورد و با صدای لرزان میگوید مامان حواس پرت شده. میگویم صدایش کن بیاید. مامان می آید لنگ لنگان روی تخت مینشیند چشمهایش را ریز میکند و من را وسط صفحه لب تاپ پیدا میکند. مامان دستور پخت ته چین را بگو. میگوید. خیارشور چطور بندازم؟ میگوید. میپرسد امروز چند شنبه س؟ سه شنبه. چند دقیقه بعد خسته میشود و میرود توی سالن روی کاناپه ش بنشیند.خواهرم میپرسد چطور بود بنظرت؟ معلوم است که ترسیده. من هم ترسیده م اما میگویم همه چیز نرمال است و نگران نباش. میگوید تو هم نگران نباش و امتحانت را خوب بده. سرتکان میدهم. برایش مصاحبت و گفتگو با مامان تجویز میکنم. حرفمان که تمام میشود لب تاپم را میبندم. من این سر دنیا چکار از دستم برمیاد؟ برای احسان تعریف میکنم. سرش را از انبود کاغذها و قبوض حساب کتابش بالا می آورد و به چشم خیس من نگاه میکند. من تار میبینمش اما میفهمم دستپاچه شده. چقدر ما بلد نیستیم توی بحران چه کنیم.چقدر تنهاییم. انگار هر کداممان با دردهایش توی یک سلول انفرادی محبوس باشد، همینقدر دور از دسترس و بی پناه. دلم برای مادرم میسوزد که به این حال افتاده. دلم برای خواهر و پدرم میسوزد که ترسیده اند. دلم برای دستپاچگی احسان میسوزد. دلم برای خودم میسوزد.
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور